تبليغاتX
راهی که باید رفت
راهی که باید رفت
مسیری که به امید خدا انتهایش بهروزیست 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

دنیا رو که جدی نمی گیری دیگه جدی باهات برخورد نمی کنه

می رسه روزی که خودش میاد سراغتو می گه چی می خواستی؟ بفرما

امکانات؟ اراده؟ موفقیت؟ آرامش؟

اینجوریاس این روزای قشگ من

توش هر روز پارک رفتنه یا دوستام

تلاشه در زمینه تخصصی و کاریم

و خبر جدید این که شوهرم اومد با یه نگاه جدید با هم حرف زدیم

خیلی چیزارو قبول کرد خیلی حرفای خوب و قشنگ و من تو چشماش نگاه کردمو گفتم حرف قشنگ زیاده

خیلیا هم بلدن

اما مهمتر از اون زندگی قشنگه

از خودم و احساسی که دارم براش گفتم

گفتم که راهمو انتخاب کردم مصمم هستم که زندگیمو بسازم و احساس خوشبختی کنم

گفت خوشبختی من چی پس؟

گفتم خوشبختی رو من نمی تونم دو دستی بت بدم

شاید بتونم تاثیر گذار باشم

ولی خوشی و شادی یه حس درونیه

تو اگه بهترین هم باشی ولی من نخوام خوبیاتو ببینم باز هم احساس بدبختی می کنم

خواست یه فرصت دیگه بهش بدم

برای از نو ساختن

جبران کردن

زندگی کردن

برای آخرین بار

و این منم یک زن که در اوج ایستاده و کاملا با رضایت مندی و صلابت داره به ادامه زندگی فکر می کنه و براش برنامه ریزی داره

 واین منم

یک زن با چشمه های جوشان شادی خوش بینی موفقیت و مثبت اندیشی

یک زن که نمی ترسد اگر بخواهد بجنگد یا آرام باشد

چون می داند که کجاست و باید چه کند

چون تکلیف دلش را با خودش و خدایش روشن کرده

چون دوست دارد خودش را نفس هایش را جوانیش را شادابی پوستش را چشمهای سالمش را

کودکی را که نشانه ی سلامتی اوست و ادبی را که به کودکش آموخته و خلاقیتی را که در او ایجاد کرده

یک زن خیلی خیلی خوشبخت که فرصت دوباره را می دهد اما حواسش هست که همه اینها شاید....

و می داند که هیچ چیز حق ندارد و هیچ چیز نمی تواند سرخوشی و شادابی اش را از او بگیرد

هیچ چیز با جوانیش برایری نمی کند و هیچ چیز ارزش آن را ندارد که برایش اندوه گین باشد

حتی جداییهای عاشقانه

حتی ندیدن ها نبودن ها

یک زن هستم و به این زن بودن مباهات می کنم به این قوی بودن توام با لطافت

به این مادر بودن و به این همه انرژی مثبت و به این باورهای قوی و عمیق که حسابی دارند ریشه می دوانند توی همه ی بخش های زندگیم

من می توانم چون شاهکار خلقتم

مسافر اصفهانم با شوهرم تا خودش را ثابت کند

و هیچ کدام از شکایتهایم را هم بی خیال نمی شوم

عاشقانه دوستتان دارم

و بسیار خوشبختم

و این که این یک سفر هست با کسی که ممکن است دیگر نخواهمش و دیگر با او زندگی نکنم اما باید حسابی خوش باشم و خوش بگذرانم





[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:51 ] [ زنی با کفشهای آهنی ]

هیییییی

سلااااام

یوووووهووووووووو

من خیلی خوشحالماااااااااااا

خدا خواست منم خواستم

خدا همیشه می خواد خوبی ماها رو این داره میشه باور این روزام

یه سری مطالعه کردم یه سری چیزارو از نت گرفتم و دارم روش کار می کنم

سایتایی که حالگیریه رو خیلی نمی رم تا میبینم ا؟ دارم اذیت میشم میگم : سارا وایسا! بسه.

آهان راستی همای جان سایتت باز نمیشه چرا؟

فکر زیاد بوده با قدرت و بدون سخت گیری جلوش وایسادم این سواله کمکم کرد: واقعا؟ مهمه؟ خیلیا همین اول کنار گذاشته میشن اگه واقعا بخوای محکم باشی.

چه قدرت و سرمایه ای خدا به ما داده ها؟

حواسم کجاست؟ این همه شادییییییییییی با یه کم اراده ایجاد شده با کمی باور

می خواهم و می توانم من شاهکار خلقتم

آهنگای غمگین آهنگایی که خاطه تلخ دارم باهاشون نتونستن حالمو بگیرن

مردن ماهیه اومد روم اثر بزاره نزاشتم برای این که این لحظه ای که توش برای ماهی غصه می خورم برگرده میشه کاری کرد؟ نه . پس ارزش نداره...

سارا!

این هدیه الهی منه

صبر کردم تا به نتیجه رسیدم و هر لحظه با هر طعمی که داره تلخ یا شیرین هر لحظه یک شروع و یک زندگی دوباره است برای من

و

این که

خدااااا خیلیییییییی دوست دارم

و این که

من میتونم

چون شاهکار خلقتم

[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 0:10 ] [ زنی با کفشهای آهنی ]

یک دختر

یک زن

یک مادر

بک الگو

یک بهترین

یک نفر که عاشقانه نفس کشیده

مادری کرده

یک فعال اجتماعی بوده یک زن مبارز و حق طلب بوده

امروز همه ی شادی هایم را همه لبخند هایم را تقدیم او می کنم

مادرم


فاطمه ، زهــــــــرا ، محبت ،شادمانی!


کوثر زلال عشق ایمان و آرامش

میلاد پر برکتت بر ما مبارک


دوستت دارم


[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:22 ] [ زنی با کفشهای آهنی ]
یک روز خیلی خوش

همه اش هم توی نت

دو عدد آشپزی مقداری رسیدگی به برادر مهربان

نوشیدن چای آب و دون کبوتر ها

عطر گل یاس

خواندن اس ام اس های رو کم کنی زنانه که توسط دوست در حال جداییمان ارسال شد که حالا شوهرانمان تحویلمان نمی گیرند مهم نیست خودمان خودمان را تحویل می گیریم

وب گردی

عالی بود امروز هم

و خوش بودم خیلی زیاد

بحث هم کردیم درباره مشکلات و نتیجه گرفتیم که در هر شرایطی قرار بگیری تا زنده ای راهی برای حل مسئله خواهی داشت

یک عدد کارهای برقی انجام دادیم و چه لذت بخش است این خود اتکایی

از امشب به تصمیم قبلی مان یک تصمیم دیگر اضافه می کنیم

اراده کرده ایم که هیچ چیزی اجازه ندارد حال ما را بگیرد

می خواهیم مثل روزهای تجرد همه چیز را راحت بگیریم

همان روزهایی که همه چیز آن طور که می خواستیم پیش می رفت بدون آن که رنجی بکشیم

قضاوت ها دیگر برایم مهم نیستند

مهم خودم هستم که حس خوبی داشته باشم به خودم

از امشب استرس تعطیل

فکرهای بیخود تعطیل

خوابهایی که می خواهند حالم را بگیرند تعطیل

این ناسپاسی است که پروردگار همه چیز را برای رفاهم آفریده باشد و من فقط بگویم بد بختم بیچاره ام کم اورده ام خسته ام نمی توانم. این، عینِ آن ناشکریست که می گویند نعمت ها را از آدم می گیرد

همه چیز را آفریده تا ببینم خودم را خودش را و لذت ببرم

و باز هم می گویم اینجا اگر بهشت را ساختم و تجربه کردم می توانم امیدی هم به آن طرف داشته باشم ...

به عنوان یک انسان قدرت مند و با اراده، بی خیالی مثبت را برای ادامه ی مسیر زندگی انتخاب می کنم، و از خداوند به خاطر حمایتهای لحظه به لحظه اش سپاس می گذارم با دیدنش و با نفس هایی سرشار از فرح و خوشبختی

من یک زن خیلی خوشبخت هستم




[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:52 ] [ زنی با کفشهای آهنی ]
بازی می کنم و لذت می برم امروز به خودم قول داده ام خوش بگذرانم در راستای تنوع طلبی ای که همای جان عنوان کرده اند و ماهم جوگیر .... امروز روی شاخه ای می خواستیم بنشینیم از آن شاخه هایی که چند لحظه ای مهمانش هستیمو بعد شاخه ای دیگر ...  سر قیمت پیشنهادی شان به توافق نرسیدیم

خب از رسمی حرف زدن خسته شدم

از اونجایی که برای خودم با مزه بود و از اونجایی که چون خودم آدمم و ارزشمندم کسر شانم نمیشه که این مطلبو اینجا بگم

رفتم جایی که قرار داشتم،  آسانسوره دو طرفه بود یعنی دو دره بود خوب بود برای دو دره بازی، حالا هی منتظرم که در باز شه و با خودم میگم ای بابا چرا باز نمیشه گیر داره نگو در اونورکیش باز شده بوده ملتم اونطرف منتظر هی میگن خانوم در اینوریه بازه منم هی با خودم میگم این صدا ها از کجا میاد دست آخر خانومه گفته خانوم بچرخین بر گشتم می بینم ای دل غافل چقدر سر کار بودم و اینا ... حالا اونجا که به روی خودم نیاوردم

خعلی برای خودم تجربه شیرینی بود چون به خودم قول دادم امروز روز خوشگذرونیه حسابی خوش بودم گفتم خندیدم با اعتماد به نفس حرف زدم و از قابلیتام گفتم و باز هم به خودم و تواناییهام توی وجودم مباهات کردم

بعدم اومدم تو خیابونا پیاده روی کردم آی چسبید آی چسبید

بعدم رفتم پارک ملت

روی برگای سبز بهاری خش خش کردن پاییزی رو تجربه کردم رو سنگفرشا راه رفتم و حسشون کردم لبخند زدم و شاد بودم آروم اروم گاهی حس کوچولوی ناخوشایندی سراغم میومد ، خب من همیشه تند راه میرم توی خیابون و امروز تصمیم داشتم از قدم زذنم لذت ببرم دیدم افتادم رو دور همیشه عجله داشتنام یه لحظه به خودم گفتم : سارا اروم باش به کجا می خوای برسی لذت ببر و نشستم روی نیمکت درخت های محکم که نمی دونم چند سالشونه سیبیل در سیبیل با شکوه و اقتدار ایستاده بودند من به بزم و جشن میلیاردها برگ سبز دعوت شده بودم سار ها گنجشک ها آدم ها که البته می دویدند که نمی دانم به کجابرسند پسرهایی که اس ام اس بازی می کردند دختر هایی که شاد می خندیدند پیرمردی که اجازه گرفت و سی ثانیه ای را روی نیمکت نشست و از گوجه سبزهای توی جیبش تعارفم کرد

فوق العاده بود

بهار بود و بهار هست و من با بهار آشتی کرده ام

دوباره رسمی شدم که

خیلی خوش گذشت آسمون آبی ابر های سفید برگهایی که تو دست باد می رقصیدن آدمهایی پر تکاپو دست زدم رو ساقه ی سرد یک درخت پر از زندگی بود پر از جریان پر از مولکولهای اب املاح و مواد مغذی همه ی آن چیزهایی که توی زیست گیاهی خوانده بودم

پل برقی روغن کاری شده بود و قیژ قیژ نمی کرد روغن اصطکاک سطوح رو از بین میبره و اینا ساده ترین درسهایی بود که تو بچگیامون یاد گرفتیم و این ساده ترین درس ها عجیب امروز به دل من می نشستند

امروز با همه آشتی بودم و بیشتر از همه با خودم دوست دوران دبیرستانم به این روز پر خاطره اضافه شد سال هفتاد و شیش تا الان ندیده بودمش ازدواج کرده بود یه دختر 13 ساله و یه پسر هفت ساله داشت و دیپلم و فکر کرد چون ادامه دادم و اون ادامه نداده باید توضیح بده که چرا و تو این مدت چه کلاسایی رفته و من گفتم تو زندگیش و بچه داریش آدم موفقی بوده و سعی کردم ببینم من که این سختیا رو کشیدم بیشتر شکسته شدم یا اون که با توضیحشون متوجه شدم هنوز هم سارای رنگ پریده ام چون گفت چهر ه ات زرد و زاره توضیح ندادم که

من از بینوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد ( اینجا هم به مرور ادبیات دوران راهنمایی میپردازیم کیا یادشونه شعره رو؟ یکی قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق بقیه شو یادم نیست خودتون یادتون بیاد)

و بعد هم رفتم سراغی از مادر بزرگم گرفتم که خاک بالینش شده بود یاد سرتقی هام افتادم و این که هنوز خودمو به خاطر اون روزا نبخشیدم اما بازم خودمو براش لوس کردمو باش خداحافظی کردم

بعدم رسیدم خونه راستقیم پای نت و کامپیوتر و وبگردی و بازی ووووو

آی خدا چه خوشی گذشته امروز به من مرسیییییییییییییییی

آهان همزمان که اونجا بودم از یه جای خیلی خوب باهام تماس گرفته بودن که احتمالا یه موقعیت کاری مناسبه دوباره تماس گرفتم نبودند و دوباره هم تماس می گیرم

عاشق کارهای پاره وقت با درآمد های خوبم حتی اگه بیمه ای و بازنشستگیی نداشته باشه

خودمو تو وضعیت مالی مناسبی می بینم چون یه هدف مهم اقتصادی و برنامه ریزی دارم براش شاید حالاها میلیاردر نشم ولی میلیونر میشم مطمئنم

یووووووهوووووووووووووو

خونه می خرم مطمئنم همونجایی که دوس دارم

قول می دم به لطف و کمک خدا زندگیمو می سازم


[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 19:42 ] [ زنی با کفشهای آهنی ]
اینجور وقتها چه حسی باید داشته باشی

وقتی که آس پیک را انداخته ای و بازی را برده ای؟ یا داری می بری؟

وقتی که می فهمی پنج سال به اشتباه اجازه دادی زندانیت کنند و پنج سال پیش خیلی قاطع و محکم می توانستی بایستی به جای این که بسوزی و بسوزی

خاطر شریفتان باشد قفل خانه ام عوض شده بود و دیروز دادگاه داشتیم

قرار مجرمیت صادر شده و آنطور که از حرفهای قاضی معلوم بود و برخوردهایش حکم محکومیت هم صادر خواهد شد

پنج سال پیش این راه را تا نیمه رفتم شاید اگر همانجا با قاطعیت می ایستادم ...

بی خیال گذشته ها گذشته است من آن وقت ها آن سارا بوده ام مهربان امیدوار ترسو

حالا مهربانم باز هم باز هم توی دلم کمی ناراحتم که چرا به اینجا رسیدیم اما چاره ای نیست وقتی که همه ی راه ها را رفته باشی و این تنها راه رهایی باشد

حالا سه و نیم صبح تا الان خوابم نمی برد حالا گذشته ها را می بینم و آینده ها را ...

به قول همای رفتارهای خود ویرانگرانه است دیگر هی می پیچم به پر و پای خودم من همه تلاشم را کردم همه همه اش را برای حفظ زندگی همه زنانگیم را خرج کردم اما از شرفم و از همین زنانگی ام نمی گذرم می ماندم باید توی لجن خودکشی خودسوزی فرزند کشی و شاید اعتیاد و شایدهایی که بعد از اعتیاد می آمدند دست و پا می زدم هنوز

و حق گرفتنی است

و حق را باید مطالبه کرد و نباید عمر را بی هدف بدون شناخت یک آدم دیگر بیخود هدر داد به امید بهتر شدنش وقتی که همه چیز یک جانبه است و فقط باید تو درست شوی دقیقا بشوی همان چیزی که او می خواهد بعد هم نشود

خلاصه که آرزویم خوشبختی همه ی ادم هاست اما توصیه ام به زنهایی مثل خودم این است که عمرتان را به امید بهتر شدن هدر ندهید اجازه می دهیم کتکمان بزنند از خانه بیرونمان کنند و بعد هم می گوییم خدا نگذرد

عباس بزند به کمرت

خودت چادر به کمرت ببند زن!

و از بیست و شش سالگی تا سی و یک سالگی ات را هی هر روز روزی چند بار گریه نکن که خدایا چرا من؟

حالا که همه دنبال یک روز و شروع تازه اند بروم شاید خوابم ببرد

عالی عالی عالیم

خوابم هم نبرد یک کار مفید می کنم اووووه اینقدر کارهای خوب هست به جای فکرهای ویرانگر و ترسهای بیخود آن هم من که خیلی هم پر استعدادم انگار دارم کم کمک به قله می رسم

پ. ن : کلی ذوق کردم وقتی مادر دوست عزیزم به تصور این که ما از هم جدا شده ایم یک عدد خواستگار دندانپزشک را معرفی نمود به شوخی حقوقش را هم محاسبه کردیم دیدیم انگار بد هم نیست جدی جدی جدا بشویم برویم شوی پولدارتری اختیار نماییم . دی:

پ.ن بعدی : حالا به دست و پا افتاده اند زنک دیروز زنگ زده به من که اگر مشکل تو من هستم من می روم برگرد و زندگی کن ، مادرش زنگ زده که ببین او گفته من می روم تو برگرد خوشی زده بوده زیر دلت چون توی خانه بابایت خوشی ندیده بودی  ، پسرم اگر هم رفته سفر همانجا که نمانده باز برگشته ، دیشب سرچ کردم مجازات کاری که کرده حداقل سه ماه و ده روز زندان است هنوز هم نمی گویند ظاهرا مودب باشیم خرمان از پل بگذرد خب از زنهایی که درک نمی کنند همجنس خودشان را نباید توقعی داشته باشم این آدمها باید دامادشان زن پا به ماهشان را بگذارد برود سفر با زیدش بعد هم که در نقاهت زایمان است دخترشان ار از فرق سر تا نوک پا سیاه و کبود کند آنوقت شاید بفهمند به من چه اصلا خودشان می دانند و روش غلط زندگیشان که بالاخره آنها را با مشکل مواجه می کند به درک و ببخشید ها ک.ن لقشان

پ . ن: من باید تغییر کنم

باید با سارای شاد زندگی کنم

باید شاد باشم باید بخندم باید قهقهه بزنم باید حس خوب را از درونم بجوشانم باید چشمه باشم زلال و با مسمومیت هایی که سعی دارند موفقیت را از من بگیرند و پای اراده ام را سست کنند مقابله کنم

من چشمه قنات رود دریای ارامش و شادیم شادم از موقعیت های خوب پیش رو شادم از تصمیم های قاطعانه گذشته من شادم برای این که به ثمر نشسته ام برای خودم به خاطر خودم من شادم چون یک برنده هستم یک برنده جنگ روانی را نمی بازد من برنده ام



[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 6:48 ] [ زنی با کفشهای آهنی ]

دندونام؟ تموم

پایان نامه؟ تموم

انفجار و مسمومیت فکری ؟ تموم

کار عقب افتاده؟ هست نه زیاد

مطالعه ؟ بعله

احساس خوشی و خوشبختی؟ فراوون

کلاس و اردوی جدید؟ اوهوم دارم میرم خیلیم خوش می گذره

احساس بد ؟ مگه میشه نباشه ؟ دکش می کنم نمی زارم تو دلم خونه کنه

دلتنگی برای همسر ؟ نه دیگه از این که دوسم داشته باشه نا امید شدم و در نا امیدی از اوشون بسی امیدها به خودمون پیدا کردیم

انتظار از خانواده اوشون ؟ اصلا هیچی نه میتونن نه می خوان ... ندارم نمی خوام داشته باشم

ارزش برای خودم ؟ اوهوم معلومه که دارم با بادی در غبغب مبارکمان ناسلامتی ما یک ادم موفق هستیم اندازه ی خودمان

پس:

یووووو هوووو

سلام زندگی

جوانی خوشبختی

دوست داشتن

موفقیت

سلامتی

زیبایی

شغل خوب

پولداری

خونه

ماشین

یوهو ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

سلام لحظه های کوچمولو کوچمولوی پر ارزش

سلام لحظه لحظه های ساختن و ساختن

آسمون به چه قشنگه همه جا سبزه چمنه هیچ مغزی نمی خواد در ره فقط اگه صبر داشته باشی حلهههههههههه

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:1 ] [ زنی با کفشهای آهنی ]
نه و هفده دقیقه . آماده کردن چای و صبحانه پیش بینی ناهار . خواب دیدم خوابه فکرمو می خواد درگیر کنه ولی من از یک خواب و تخیل ذهنی قویترم من از کسی که با ادعای دوستی در حقم دشمنی می کنه قویترم

من از خانواده ای که برام تره خورد نمی کنند قویترم همسر من فرزند و محصول همین خانواده هست این همه بی نفاوتی کاملا نرمال و طبیعیه خانواده پر ادعایی که وقت عمل هیچی تو چنته ندارن این توقع که قدم پیش بزارن برای بهتر شدن زندگی پسرشون کاملا غلطه جلسه های خاله زنکی و قلیون میوه ای و الکی خوش بودنو همه تقصیرارو گردن یکی دیگه انداختن همین ارضاشون می کنه این که ما نوه مونو خیلی دوس داریم نهایتا گریه ای و دلسوزیی چه فایده؟ پسرشون هم مثل خودشون؟ چرا من ازین خونواده توقع دارم کین تو زندگی من؟ چه کاره هستن اصلا؟

چرا وجود دارن اونم این همه پر رنگ؟ منم که باید زندگی شخصیمو بسازم و از فرصتایی که دارم برای رشد کردن و محکم شدن و قوی شدن استفاده کنم

منم که باید شخصیتمو بسازم منم که باید سارای ترسو رو کنار بزارم به هیچ کس ربطی نداره حتی به خانواده خودم یعنی هیچ کس نمی تونه کاری برای من انجام بده تا خودم نخوام این مهمه خودم باید بخوام عوض شم سارای ایده ال خودم شدن ربطی به این نداره که شوهرم الان کجاست و با کیه یا کی داره بهش نخ میده

این همه زن چطور زندگی شخصی شونو مدیریت می کنند؟ و من تا چند وقت دیگه می تونم تو مسیری قدم بردارم که کاملا می دونم اشتباهه و قبلا امتحان شده؟همه ی اونچه باید گفت رو من قبلا گفتم و گوشی نشنیده پس دیگه درگیری فکری نداریم

اگر و اگر هم با مردی زندگی کنم باز خیلی جاها باید خودم باشم استوار و زیبا و محکم و پر رنگ باید مسئولیت کارهای خودم رو بپذیرم باید به برنامه هایی که برای خودم دارم پایبند باشم امروز برای ند ساعت یا چند دقیقه یا چند لحظه به هر اندازه که بتونم سعی می کنم فکرمو رها کنم سعی می کنم از همون کاری که دارم تو اون لحظه انجام میدم لذت ببرم به امید ساختن روزی خوش برای خودم و همه ی آدمهایی مه دوسشون دارم

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:39 ] [ زنی با کفشهای آهنی ]
یکی دو روزی می شود که خودم را بخشیده ام و جالب این جاست که با همه دیر شدن ها کارم را به ثمر می رسانم و عذاب وجدان هم ندارم که چرا دیر ؟

به سامان رسیده ام و خوشحالم زیاد

از پست گذاشتن دیروز بهار را دوست دارم برگ ها را می بینم سبز بنفش و صورتی برگهای چنار را اقاقیا یکی یکی نگاهشان می کنم و شعر سالهای قبل را به یاد می آورم ... برگ درختان سبز ....

شکوفه های یاس میدان شهید فهمیده را می بینم و استشمام می کنم عطری را که در فضا پراکنده است درخت ها را می بینم و لبخند می زنم روزنه دیروز دری شد برای شناخت دنیای جدید

فهمیدم که با هر چیزی که مرا به گذشته و درد برگرداندقهر کرده ام با کتاب های روان شناسی که می خواندم با آدم هایی که بچه در بغل به سختی راهشان را می روند تا به هدفشان برسند با کوچه ها و محله هایی که خانواده ی همسرم در آنجا زندگی می کنند با جایی که خودم زندگی می کردم

 مشاورم گفت باید با این مساله روبرو شوی باید از آن کوچه ها و محله ها بگذری باید آن سارای ناراحت و خشمگین و غمگین درونت را بیرون بریزی باید با آن سارا که دارد از گذشته اش فرار می کند روبرو شوی

بهار را دلچسب تر از بهار های گذشته حس می کنم و پارک ها را اما هنوز اردی های یشمی را که می بینم کامل دقت می کنم پلاکش را راننده اش را و کنار راننده اش را و اگر زنی نشسته باشد دقت می کنم که چاق است یا لاغر سبزه است یا سفید .... نیشخند هم می زنم همان طور که می نویسم و کمی هم باز بد می شود حال خوشم توی آن ماشینی که شبیه خاطره های من است چرا دنبال یک زن چاق سبزه می گردم؟ چرا؟ می گوید چرا ها را رها کن به چگونه ها بچسب مشاورم را می گویم ولی تا این چرا را جواب ندهم نمی فهمم که چگونه با چشمهایم دنبال زنی با این مشخصات نگردم با ابروهای تتو شده ی قرن بوق و چشمهایی ریز چرا باز هم آین تصویر ازاردهنده را مجسم می کنم چرا ؟ چرا می خواهم توی این مقایسه و زشت دیدن او و زیبا دیدن خودم چه چیزی را پیدا کنم؟ خودم را ؟ بهتر بودنم را بد سلیقگی شوهرم را ؟ چه چیزی را ؟ حسودی های خودم را خود کم بینی ام را ؟ من یک برنده بالقوه هستم را ؟ او یک برنده بالفعل هست را؟ توی این گشتن ها چه چیزی به دست می آورم از شاید صد تا اردی یشمی که طی روز میبینم این که چطور به صندلی تکیه داده است را؟ این که چطور رفتار می کند را اصلا شاید منتظرم فقط او را پیدا کنم توی هر ماشینی و به یشمی ها بیشتر توجه می کنم شاید می خواهم از او آتو داشته باشم که ببین با خیلی ها هم هست که شوهرم ببین من چه زن خوبیم او را ول کن بیا با من زندگی کن ؟

دیگر چه؟توی آردی های یشمی دیگر چیست؟فرمان و صندلی و کمربند ایمنی و ایناها که هست توی همه اتول ها چرا دنبال یک مرد با مشخصات شوهرم می گردم که لابد سیگار به دست پشت فرمان نشسته است چرا؟ چرا؟ نمی خواهم باور کنم که هنوز هم منتظر دیدارش ... نه این نیست هنوز هم دنبال مچ گیری ام آهان این شد توی ناخود آگاهم دوست دارم هنوز هم او آدم بد قصه باشد هنوز هم می خواهم او را تخطئه کنم هنوز هم می خواهم بگویم ببین تو چه خوبی و او چقدر بد است ........

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:6 ] [ زنی با کفشهای آهنی ]
امروز نه و بیست دقیقه آفرین برای ده دقیقه ای که زودتر از رختخواب کندم خودم را از سستی و کرختی

امروز نگذاشتم حس منفیم آزارم بدهد رفتم گل های محمدی توی حیاط را و گل یاس را دیدم و عطسه کردم و لذت بردم

امروز زیباتر از دیروزم راستش زیبایی را دوست دارم و می خواهم از این نعمت خدادادی لذت ببرم  اصلا این روزها خیلی چیزها را زیباتر از قبل ی بینم مادرم را برادرم را دوستم را ودیگران را فقط یک شخص را که همیشه زیبا می دیدم این روزها نا زیبا می بینمش

چطور به نظرم این ادم مرد زیبایی می آمد؟ با این که خودم از او زیباترم ؟ خیلی محو جمالش بودم اما میبینم نه جمالی داشته نه جلالی حتی از نظر ظاهری ... خب بی خیال لزومی ندارد به این بهانه هی به او فکر کنم

بیرون کار دارم ممکن است الان بروم ممکن است یک ساعت دیگر مهم این است که می روم نروم هم توی نا خود آگاهم خودم را به محکمه نمی برم هر جا باشم هر رفتاری کنم منم و انتخاب ان لحظه ام درست یا غلط

خلاصه که بهار دلچسبی همیشگی اش را ندارد تفاوت امسالم با سالهای گذشته این است که هر روز از بهارش لذت می بردم و امسال انقدر در این مبارزه و احساسات متضاد غرقم که هر چه بیشتر می خواهم بهار را با تمام ریه هایم تنفس کنم کمتر می توانم

همیشه به دقت نگاه می کردم برگهای جوان و رنگ سبز روشن را همیشه با حسی خاص به درختان با شعور توی مسیرم نگاه می کردم همیشه عاشق اقاقیا بودم اما امسال اقاقیا هم مرا به وجد نمی آورد

حالا وقتی همه از بهار تعریف می کنند مثل یک آدمی که نمی داند درباره چه چیزی حرف می زنند نگاهشان می کنم راستی کجاست نگاه عاشقانه ی بهاری من؟ راستی کجاست آن سارایی که گل فصل های سالش بهار بود؟

افسرده نیستم مثل هر سال پر از دغدغه ها و دلهره ها نیستم مثل هر شب بهاری دیگر منتظر آمدن مرد خانه نیستم مثل هر سال وقتی نیست و نمی بینمش و از بدقولی هم اثری نیست گریه نمی کنم ولی آن وقت ها بهار را بیشتر حس می کردم چون می خواستم حسش کنم چون الان نمی خواهم حسش کنم چون آن وقتها برای فرار از مشکلات زندگیم به آغوش بهار پناه می بردم و حالا لمس بهار همان حس یک آدم ضعیف را به من می دهد که برای این که درد نکشد برود به اقاقی ها نگاه کند تنهاییش را با درختهای با شعور پر کند

و توی پارک دقایق کوتاهی را الکی خوش باشد صادقانه بگویم که الکی خوش هم نبودم ناخوش بودم زرد پژمرده دلواپس نگران و گاهی بی پول برای خرید یک بستنی برای بچه ام

شاید این گفتن های تکراری آزارتان بدهد و من فقط برای خودم نمی نویسم من دوست دارم آدم هایی را که دوستم دارند هر جا که هستند آنطرف یک مانیتور یا لپ تاپ یک نفر فکرهای شلخته ی مرا می خواند یک نفر سرطان فکری مرا می بیند

یک نفر شاید درک کند که چه رنجی می کشد روحم وقتی این همه فکر مسموم توی رگهایش جریان دارد

فهمیدم چرا نمی خواستم بهار امسال را چون خودم جوانی بهاری و شکوفا و مبارز شده ام و این که اطمینان دارم از امروز بهار را حس خواهم کرد از پارک ها فرار نمی کنم که سر سبزند که اقاقیا دارند روی نیمکتش می نشینم و با نگاهی دیگر به درختهای با شعور لبخند می زنم

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:29 ] [ زنی با کفشهای آهنی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

قسمتی از قصه های زندگیم موفقیت ها شکست ها امید ها بیم ها ووو
امکانات وب
اللهم صل علي محمد وآل محمد وعجل فرجهم

پايگاه اطلاع رساني حديث بصورت كاملاًموضوعي

free counters Img4Up